X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1384

....

با تمام سختی این واقعیت تلخ رو پذیرفتم که کم شنوائی دیگه قسمتی

از وجودمنه وباید باهاش کناربیام وزندگیم باید ادامه داشته باشه

هرچند ناشنوای کامل بشم.

یکروز وسط هفته وقتی ساعت دو رسیدم دبیرستان ، بچه ها گفتند کلاس

 بعداز ظهر تشکیل نمیشه چون دبیرمون نمیادومدیر هم اجازه داده که برگردیم

خونه.مسیر دبیرستان تا خونه رو مجبور بودم با دوتا اتوبوس طی کنم .

سوار اتوبوس شدم ،مثل همیشه شلوغ بودوهمه فشرده کنارهم ایستاده بودیم .

راهی پیدا کردم وخودمو به عقب اتوبوس رسوندم که بتونم راحت تر بایستم.

دستمو به میله کنار پنجره گرفته بودم وبیرون رو داشتم نگاه میکردم .

شنیدم که کسی سلام کرد برگشتم دیدم فرزینه .گفتم سلام ،

اینجا چکار میکنید.خندید وگفت بدنبال شما میگردم .گفتم ،

باید الان سرکلاس باشید .گفت ، پس چرا شما نیستید.

به ایستگاه رسیدم وپیاده شدم،فرزین هم پیاده شد وکنارهم حرکت کردیم

به طرف ایستگاه اتوبوس بعدی. بین راه به من گفت ، یک وقت نیم ساعته

داری که یک چائی باهم بخوریم . من یک تریای خوب این نزدیکیها می شناسم

دیرت هم نمیشه .سرساعت میرسی خونه.

ومن قبول کردم .

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF