X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1385
 

.....

برادر مهری برای رفع اشکال درسهای ریاضی میومدخونه ماوبیشتر وقتها هم

با عصبانیت میرفت چون میگفت اصلا به دروس ونکات مهمی که به ما میگه

توجه نمیکنیم.راست میگفت ، انقدر در طول روز به ما خوش میگذشت که

هردو مسئله مهم اصلی که درس خوندن وامتحانات بود را از یاد برده بودیم.

حتی به ما گفت بهتره که هر کدوم تنها درس بخونیم که ما مخالفت کردیم و

گفتم که اشتباه میکنه واگر باهم باشیم بهتر وبیشتر درس میخونیم، که

اصلا اینطور نشد.

امتحانات شروع شد .من خوشبختانه به خاطر امادگی که در طول سال تحصیلی

داشتم ودبیرستان خوب ودبیرهای بسیار عالی امتحانات رو دادم ،اما نه مثل

سالهای پیش.وقتی از حوزه امتحانات میومدم بیرون راضی نبودم.در جواب پدرم

میگفتم بد نشد چون نمی خواستم مهری از پیش من بره.

برای مهری هم اصلا امتحانات مهم نبود .بودن درکنارمن راضیش میکرد.

امتحانات به پایان رسید ومن خودم وجدانا خیلی ناراحت بودم چون اصلا

درس نخونده بودم ومیدونستم که باید نگران نتیجه امتحانات باشم .

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF