X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1385

.....

تصمیم گرفتم زمانی روکه تا شروع امتحانات شهریور دارم فقط وفقط

درس بخونم، تا بتونم امتحاناتم رو بدم و بتونم از این دوتا درس نمره

خوبی بگیرم .یک هفته در میون میرفتم خونه بابوسم .مادرم هم از

 دستم عصبانی بود ،حق هم داشت .مهری رو گاهی وقتها خونه بابوس

 میدیدم ویا تلفنی خیلی کوتاه باهاش حرف میزدم .

فرزین به من تلفن میکرد اما من ازش خواسته بودم که فقط روزی یکبار تلفن

کنه نه بیشتر . چند دفعه خواست که منو ببینه که قبول نکردم وگفتم

فقط باید درس بخونم.

پدرم خواست که من کلاس تقویتی برم ولی من گفتم که باید خودم

مشکل درس نخوندم روحل کنم وبهش قول دادم بدون کلاس هم بیتونم

موفق بشم .چندتا کتاب کمک درسی گرفتم وبا جدیت مشغول به خوندن

شدم .

امتحانات شهریور شروع شد ومن دوتا درسو امتحان دادم.تا زمان اعلام نتایج

حال خودمو نمی فهمیدم هرچند که خودم خیلی راضی بودم ومیدونستم

که خیلی خوب به سئوالات جواب دادم ولی باز یک ترس شدید داشتم .

بلاخره روز موعد فرا رسید ومن موفق شدم یعنی قبول شدم ودیپلم رشته

ریاضی رو گرفتم .

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF