X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 4 فروردین‌ماه سال 1385

....

من دیپلمه شده بودم وخوشحال از اینکه تونسته بودم دیپلم رشته ریاضی

بگیرم .سال تحصیلی که شروع شد ،مهری دوباره ثبت نام کرد،اما اوقات

فراغت من شروع شده بود .هر چند خودم خیلی دلم میخواست وارد دانشگاه

بشم یا اینکه در اداره یا سازمانی کار کنم .

مادرم به من پیشنهاد استخدام در اداره خودشودادکه با مخالفت شدید پدرم

روبرو شدم .پدرم خیلی جدی به من گفت که فکر کار کردن رو از سرت بیرون کن

چون نمیخوام در اینده مثل مادرت بخاطر کار کردنت از همسر وفرزندانت بگذری.

من هم بخاطر علاقه خیلی زیادی که به پدرم داشتم حرفشو پذیزفتم .

اوائل زمستون ،یکروز پدرم خوشحال اومد خونه وگفت ، از بیمارستان

نیروی هوائی تماس گرفتند گفتندکه پروتز لازم برای جراحی گوش من رسیده و

اماده جراحی هستند ومن باید سریعا بستری بشم .

در بیمارستان بستری شدم وآزمایشات لازم رو انجام دادم وقرارشد که شنبه

صبح جراحی بشم .من موضوع مشکل گوشم رو به فرزین قبلا گفته بودم.اون

از وضع من با خبر بود .قبل از بستری شدن بهش گفتم که چند روزی

 خونه نیستم وبیمارستانم .

جمعه بعد از ظهر پدر ومادر وبابوسم اومدند بیمارستان به دیدنم ،منو دلداری دادند

وگفتندفردا صبح بیمارستانند و مطمئن هستند بعد از عمل من

 شنوائی خودم رو بدست میارم .

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF