X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1385

....

تعطیلات عید دوباره رسید، ولی برای من دیگه تعطیل بودن یا نبودن

تفاوت چندانی نداشت .مهم رسیدن بهار ومراسم تحویل سال ودیدوبازدید

عید بود که همیشه دوست داشتم .موقع تحویل سال همیشه پیش پدرم بودم

روز اول عید میرفتم خونه بابوسم .همیشه روز دوم عید میرفتیم خونه

 سرهنگ جهان پناه چون روزی بود که می نشستند وهمه میومدند دیدنشون.

سرهنگ جهان پناه هرسال به من عیدی میداد. یک عیدی مخصوص که فقط

به من تعلق میگرفت ، اونم یک سکه ربع پهلوی بود، که از زمانی که به

خاطر دارم ، هرساله میگرفتم .

تو تعطیلات عید فرزین رو دیدم ، البته با مهری بودم .دوبارباهم رفتیم بیرون.

که با قدم زدنهای طولانی وگفتگوهای سه نفره ساعات خوشی رو داشتیم .

خوشبختانه تو تعطیلات عید مهری فرصت بیشتری داشت که بامن باشه.

یکروز مهری از من پرسید ، جواب برادرمو چی میخوای بدی؟ فکر کنم به

اندازه کافی منتظر مونده. گفتم ، نمیدونم ، هرچی فکر میکنم نمی تونم

به جواب درست برسم .برادرت تمام امکانات خوشبخت کردن منو داره ،

ولی نمیدونم چرا ته دلم تردید دارم .مهری خندید وگفت ، نکنه عاشق شدی!

گفتم ، عاشق کی .

گفت فرزین .

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF