X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1385

.....

تا بحال به این موضوع اینطوری فکر نکرده بودم.به مهری گفتم ، فکر نکنم

عاشق فرزین باشم ، ولی ازش خوشم میاد ، وقتی که باهاش صحبت میکنم

یا می بینمش خوشحال میشم .وقتی هم که ازش بی خبرم دلتنگم ،ولی

فکر کنم هنوز تا عاشق شدن مدتی وقت لازم دارم.چون نمیدونم عاشق بودن

چه حسی روبه من میده،فکر کنم باید یک احساس خاص باشه.

 مهری خندید وگفت ، به عشق با نگاه اول لابد اعتقاد نداری.

جوابی نداشتم بهش بدم.

به مهری گفتم از این موضوع بگذریم ، فکر میکنم حق باتوه باید حتما جواب

برادرتو زودتر بدم. مهری گفت اگر جواب مثبت خودت به برادرم بگو ، ولی اگر

منفیه بهتره از طرف من اطلاع داده بشه چون من میدونم چه جوری به برادرم

بگم که زیاد ناراحت نشه و برای دوستی ماهم مشکلی پیش نیاد.

گفتم ، پس این لطف رو در حق من بکن ، چون درست نیست بیشتر از این

منتظرش بذارم ، هرچند خودم هنوز به جواب نرسیدم ولی فکر میکنم خیلی

بد میشه مثلا سال دیگه بهش نه بگم .

من به اینده واگذار میکنم تا چی پیش بیاد.اگر قسمت شد که همسرش

میشم ، در غیر اینصورت نباید وقتشو واینده شو بخاطر من از دست بده

چون زمان برای اون حیاتی تره ومن هنوز فرصت دارم .

 

تابعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF