X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1385

.....

به پدرم گفتم میخوام امسال کنکوربدم وبرم دانشگاه .پدرم پرسید چرا؟

گفتم ، میخوام ادامه تحصیل بدم ومدرک لیسانس بگیرم .پدرم گفت ،

فرض کن لیسانس گرفتی میخواهی چه بکنی .گفتم کار میکنم دوست دارم

معلم بشم .پدرم نگاهم کرد وگفت ، تحصیلات خیلی خوبه  ،اما نه بخاطر

 کارکردن.من چون با کارکردن تو مخالفم در نتیجه با تحصیلی که به کار

 منتهی بشه هم مخالفم . همنطوریکه قبلا هم بهت گفته بودم  نمیخوام تجربه تلخ مادرت رو تو تکرار کنی وزندگی واینده خود وخانواده ات را باکارکردن بخطر بیاندازی.

تا زمانی که با من زندگی میکنی نه اجازه کار داری نه تحصیل.

چشم هام پر شد .به پدرم گفتم ، این خیلی ظلمه ، من که مثل مادرم نیستم،

شما که خیلی با من مهربون بودید وبسیار باگذشت ، پس چرا اجازه نمیدید.

پدرم گفت ، چون خیلی دوستت دارم این تصمیمو گرفتم ، بعدا خودت قبول

خواهی کرد که تصمیم من درست بوده ، چون بقای زندگی خانوادگی مهمترین

چیزه. فکر کارکردن وتحصیل بخاطر کارکردن رو از ذهنت خارج کن ودیگه دراین

مورد با من صحبت نکن.هر کتابی روکه برای خوندن ویادگیری لازم داری

من برات تهیه میکنم .اما کنکور نه .

برام باور کن این موضوع خیلی سخت بود .پدرم رو اصلا اینجوری ندیده بودم

وهیچ فکر نمیکردم با من این برخورد رو بکنه .ولی پدرم بود و فداکاریهای

زیادی بخاطر من انجام داده بود.

پس پذیرفتم ، سکوت کردم وبه انتظار اینده نشستم .

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF