X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1385

....

رابطه من وفرزین بیشترشد.من دیگه عادت کرده بودم که روزی چندبار

صداشو بشنوم.گاهی وقتها بیرون برای چند دقیقه میدیدمش .هفته ای

یکی دوبار که برای خرید میرفتم، فرزینو میدیدم .توشرکت یکی از دوستای

پدرش کار حسابداری میکرد.

پنجشنبه صبح زنگ خونه زده شد.در رو بازکردم .دختر جوانی رو پشت

در دیدم که به نظرم آشنا اومد.سلام کردم .گفت من فریده هستم خواهر

بزرگ فرزین .ابراز خوشحالی کردم ودعوتش کردم بیاد تو وگفتم که

 تنها هستم .تشکر کرد وگفت که پیغامی از طرف فرزین برام داره وگفت

امروز صبح برای جراحی اپاندیس بستری شد وبه من گفت که بشما

اطلاع بدم .پرسیدم کدوم بیمارستان؟ گفت، شرکت نفت وادامه دادکه

 فرزین صبح دل درد شدید گرفت ، بعداز رسوندنش به بیمارستان گفتندکه

سریعا باید جراحی بشه .

تشکر کردم ورفت .نگران شدم ولی کاری نمیتونستم بکنم .یکربع بعد خود

فرزین تلفن کرد وگفت که داره میره اطاق عمل ومیخواسته حتما بامن صحبت

بکنه .گفتم خوشحال شدم صداتوشنیدم .مطمئن هستم خیلی زود

خوب میشی ومن دوباره میبینمت. فرزین گفت ، هرچند قول داده بودم فعلا

چیزی نگم ، ولی تواین شرایط نمیتونم نگم .دوستت دارم وتلفن قطع شد.

گوشی تو دست من باقی موند.

 

تابعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF