X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1385
 

.....

وقتی رسیدم خونه هنوز پریشون بودم.این اولین برخورد احساسی

نزدیک من با جنس مخالف خودم بود.در عین حال که خیلی احساس

گناه میکردم ولی دوباره همون حالت گنگ محسور کننده تمام وجودم رو

فرا گرفته بود .با این تفاوت که من حالا بزرگ تر شده بودم ومیدونستم

که داره چه اتفاقی برام میفته، ولی نمیدونستم باید جلو شو بگیرم یا

اجازه بدم احساسم آزادانه رشد کنه وآنچه رو که براش پیش میاد ،

بروز بده .

به مهری تلفن کردم .یادم نیست که چی بهش گفتم ،چون خیلی آشفته

بودم .مهری گفت ، من که بهت گفته بودم عاشق شدی ، تو باور نکردی.

پرسیدم، یعنی واقعا عاشق شدم ؟ گفت ، به احساست رجوع کن اون بهتر

جواب تورو میده .

گفتم ، می ترسم .گفت، واقعیت که ترس نداره ، توزندگی ،بلاخره هر دختری

یکروزی احساس میکنه که عاشق شده .باید خوشحال باشی که

فرزین پسر بدی نیست وامیدوارم قصد ازار رسوندن به تورو نداشته باشه

ولی بهت میگم که باید مواظب خودت باشی ، هنوز برای اعتماد زوده

اما بدون من همیشه همراه ومواظبتم .

حرف زدن با مهری منو آروم کرد ،اما نگران پیشرفت روابط خودم با فرزین

بودم .

تصمیم گرفتم که با بابوس ومادرم صحبت کنم .

 

تابعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF