X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1385

.....

فرزین یک هفته بعد رفت اداره به دیدن مادرم ک مادرم اونو ببینه و

بشناسه .من بسیار نگران بودم ودلشوره داشتم .نمیدونستم نتیجه

این دیدار چی میشه ، ولی خوشحال بودم که بابوس ومادرم موضوع

رو فهمیده بودن وخیال من کمی راحت شده بود.

فرزین ساعت سه بعداز ظهر به من تلفن کرد وگفت تازه از پیش مادرم

اومده وخیلی خوشحاله از اینکه تونسته مادرمو ببینه وباهاش صحبت بکنه.

ازش پرسیدم درباره چی صحبت کردید؟ گفت ، همه چی .از من سئوال شد،

من هم سعی کردم با کمال صداقت جواب بدم وهمه چی رو درباره خودم

 وخانوادهام به مادرت گفتم .اما نمیدونم که نظر مادرت درباره من چیه ،

ارزو میکنم که حداقل صداقتم مورد تائیدش قرار بگیره تا بتونم به دوستیم با

تو ادامه بدم واجازه دیدن تورو داشته باشم .

بعداز ظهر به مادرم تلفن کردم ودرباره فرزین سئوال کردم .مادرم گفت ،

ازاین که من وبابوستو در جریان دوستیت گذاشتی خوشحالم، دوساعتی

با فرزین صحبت کردم .به نظر پسر بدی نمیاد ، ولی خیلی جوانه وتفاوت

سنیش با توکمه .برای شناختنش هنوز وقت لازمه ، نمیشه انقدر زود

وبا یکبار دیدن نظر بدم .

فقط میگم باید احتیاط کنی ومواظب خودت باشی.

برای تو هم فرصت های زیادی در پیشه ، نباید عجله کنی .فعلابعنوان دوست

میتونی انتخابش کنی .

 

تا بعد

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF