X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1385

.....

شنبه که فرزین تلفن کرد ، با خوشحالی بهش گفتم که از امتحانی که دادم

خیلی راضی هستم .اون هم گفت که خوشحاله وارزو میکنه که حتما قبول بشم چون این خواسته منه ومیخواد که من به تمام خواسته هام برسم.

دوهفته خیلی سریع گذشت وروز اعلام نتیجه امتحان رسید .من به پدرم

گفتم که بریم دانشگاه واز نتیجه با خبر بشیم .

پدرم گفت من خودم میرم واحتیاجی نیست توبیائی چون بعدش من کار دارم

وباید حتما بکارم برسم .هرچی اصرار کردم پدرم قبول نکرد .گفتم پس از دیدن نتیجه من خودم برمیگردم ومزاحم کار شما نمیشم .پدرم گفت ممکنه قبول نشده باشی ، نمیخوام ناراحتی تو اونجا ببینم .گفتم ، ناراحت نمیشم،

 قول میدم ،در ضمن میخوام ببینم اون دونفری رو که میشناختم قبول شدن

یا نه .پدرم گفت ، اسمهاشونو به من بگو من میبینم .

پدرم بدون من رفت ومن با اضطراب منتظر برگشتنش شدم .فکر میکردم

حداقل به من تلفن میکنه تا من از نگرانی در بیام .اما تلفنی نشد.

چند ساعتی طول کشید تا پدرم برگشت .وقتی درو باز کردم با خوشحالی

پرسیدم ، میدونم قبول شدم ، درسته .پدرم به من نگاه کرد وجوابی نداد.

ایندفعه با نگرانی پرسیدم .

پدرم گفت ، قبول نشدی.باور نمیکردم . گفتم نه من مطمئن بودم که قبول

میشم چون خیلی خوب امتحان دادم .پدرم گفت، من که گفته بودم نتیجه

معلوم نیست وفقط به امتحان ربط نداره ونباید امیدوار باشی .از پدرم

خواهش کردم اجازه بده خودم هم برم اسامی ر و ببینم .پدرم با عصبانیت

گفت ، حرف منو قبول نداری!

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF