X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1385

......

فرزین از حرف من ناراحت شد .من اینو توصورتش دیدم ، ولی خودش خوب

میدونست که من درست میگم .فرزین چی میتونست به پدرم بگه .

فقط میتونست بگه که منو دوست داره، حرف دیگه ای برای گفتن نداشت ،

چون امکاناتش اجازه صحبت به اونو نمیداد.

هنوز سربازی نرفته بود .کار ثابتی نداشت با خانواده پر جمعیتی که داشت

امکان کمک گرفتن از پدرشو هم نداشت ، پس حرفی نداشت که بزنه .

من با اینکه میدونستم شنیدن این حرفهای من براش سخته ، مجبور بودم که

خودم بهش بگم تا بدونه که نمیتونه با پدرم صحبت بکنه .

فرزین حرفهای منو شنید وسکوت کرد .

گفتم ، میدونم قبولش برات سخته ، اما بدون برای من سختره ، چون تو

مجبور نیستی ازدواج کنی ، اما این اجبار برای من وجود داره.

پس بیا بیشتر از این خودمونو اذیت نکنیم واین واقعیتو به پذیریم وبه خاطرات

خوشی که باهم داشتیم فکر کنیم .

فرزین گفت ، نه ، من قبول ندارم .حتما راهی وجود داره قراره که من برم

پیش بابوس ومامانت .شاید بشه کاری کرد .

نباید زود تسلیم شد .هنوز دوماه فرصت داریم .

دوماه فرصت ......

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF