X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1385
 

.....

روزها برای من هر روز سخت تر از روز پیش میگذشت.صحبتهای مادر وبابوسم

با پدرم بی نتیجه بود.پدرم اصلا بروی خودش نمی اورد ومن هم مجبور بودم

سکوت کنم .به مادرم گفته بود ، مسئله از نظر اون تمومه ونا شنوائی منو هم

به دلایل قبلیش اضافه کرده بود وگفته بود که مسعود وخانواده اش قول دادن و

سعی میکنند برای معالجه منو به خارج از کشور ببرند.

برای پدرم امکان خروج ار ایران نبود وبا تماسهائی که با بیمارستان نیروی هوائی

گرفته بود ،دکترای بیمارستان هم به پدرم گفته بودن که نمیتونن منو جراحی کنند ،

چون تجهیزات لازمو ندارندوبراشون مقدور نیست بخاطر بیماری نادر من 

این وسایلووارد کنند.

هر وقت میرفتم پیش بابوسم بیشتر وقتمون رو راجع به حل این جریان صحبت

میکردیم ومن همش گریه میکردم .بابوسم هم بامن گریه میکرد .

میدونستم که دارن تمام توان شونو میذارن ، اما نمی تونند پدرمو راضی کنند.

خودم هم که نمی تونستم به پدرم نه بگم واینو میدونستم که بلاخره باید همسر

مسعود بشم .

مادرم به من گفت که چند بار با فرزین صحبت کرده وگفت که میدونه که اونم خیلی ناراحته ونگران منه ، ولی کاری از دستش بر نمیاد .

بابوسم منو دلداری میداد ومیگفت هنوز فرصت داریم ، شاید راه حلی پیدا بشه .

نگران نباش .

به اینده امید داشته باش .

چه اینده ای ؟ چه امیدی ؟

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF