X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1385

......

پنجشنبه که رفته بودم خونه بابوسم ، دیدم هردو نگرانند، علتشو پرسیدم

مادرم گفت ، طبق برنامه ای که پدرت گفته بود ، هفته اینده سربازی مسعود

تموم میشه وفکر کنم که خیلی زود سر سفره عقد میشینی.

صحبتهای دیروز من با پدرت باز هم بی نتیجه بود وپدرت به من گفت که اگر

ما دست از مخالفت بر نداریم ، دیگه اجازه نمیده تو اینجا بیائی.

مادرم گفت فکر کنم دیگه نباید زمانو از دست بدی حالا باید حتما خودت

اقدام کنی ، کاری از دست ما بر نمیاد .تو باید جلوی پدرت بایستی وبگی نه.

حتما با پدرت دراین باره صحبت کن .

هردو منو تشویق کردند وبا دلیل های مختلف که همشون هم درست بود

از من میخواستند که اینده وزندگیمو به خطر نیاندازم وبا کسی که بهش

علاقه ندارم ازدواج نکنم .

اتقدر دراین باره با من صحبت کردن که من احساس قدرت در خودم کردم

و بهشون گفتم باشه ، حتما با پدرم صحبت میکنم وبهش میگم

که نمیخوام همسر مسعود بشم .

با این احساس وتوان قدرت برگشتم خونه ، توی راه حرفهائی رو که میخواستم

به پدرم بگم با خودم تکرار میکردم . تغیرمیدادم ، باز تغیر میدادم.

دنبال جمله ای میگشتم که بتونم راحت بگم ، همش به خودم میگفتم فقط بگو

نه .

فقط یک جمله نه.

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF