X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1385
 

......

اول با بابوسم صحبت کردم ودر صداش خوشحالی و آ رامشو

احساس کردم.

به من گفت بهت گفته بودم نگران نباشی ، کارها به خواست خدا درست شده

واز من خواست که گوشی رو بدم به فرزین تا با مادرم صحبت کنه .

بابوسم با شناختی که از من داشت میدونست شرایطم طوری نیست که بتونم

مستقیما در جریان قرار بگیرم به همین دلیل صلاح دونسته بود که اول فرزین

از حوادثی که در تهرون پیش اومده بوده باخبر بشه ، بعد فرزین به من بگه.

گوشی رو دادم به فرزین ونگران کنارش ایستادم تا صحبت هاش

 با مادرم تموم شدوتلفنو قطع کرد.

فرزین رو به من کرد وگفت همه چی درست شد ، خیالت راحت باشه ،

 بعد یک نفس عمیق کشید ومن شادی وارامشو تو صورتش دیدم ،

 مثل اینکه یک بار سنگین از رو دوشش برداشته شده بود .

من با هیجان گفتم ترو خدا بگو چی شده ، مادرم چی گفت ،

چرا نمیگی.

فرزین گفت عزیزم، باشه میگم ، بریم خونه ، همه چی رو برات تعریف میکنم.

بریم اول شیرینی بخریم تا خیال تو راحت راحت بشه ، بعد مفصل تمام صحبت

های خودم ومادرت رو برات میگم .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF