X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1385
 

......

ساعت پنج بعداز ظهر روز بعد ، همگی رفتیم به دیدن پدرم .وقتی زنگ درو زدم ،

قلبم داشت از حرکت می ایستاد .

پدرم درو که باز کرد ، من خودمو انداختم رو پاهاش خم شد ومنو بلند کرد .

من دستشو بوسیدم وفقط تونستم بگم ، منو به بخش وشروع کردم به

 گریه کردن. بابوسم بغلم کرد و منوبرد تو اطاق وگفت ، دیگه گریه بسه .

نمی تونستم توصورت پدرم نگاه کنم ، سرمو انداخته بودم پائین .فرزین هم

رفت دست پدرمو بوسید . بعد از چند دقیقه به بهانه آوردن میوه از اطاق

خارج شدم ، احساس میکردم نمی تونم نفس بکشم .چقدر دلم برای خونه

وپدرم تنگ شده بود .چقدر پدرم پیرتر شده بود .

خونه نا مرتب بود . شروع کردم به تمیز کردن اشپزخونه ، مثل اینکه پدرم

اصلا براش تمیزی خونه دیگه مهم نبود . می تونستم حدس بزنم این چند روز

 چقدربه پدرم سخت گذشته بود، بیش از اون چیزی که فکرشو میکردم .

نمی دونستم چرا این طور شد .واقعا نمیدونستم این وسط کی بیشتر مقصر بود.

اصلا این اتفاقات باید میفتاد یا نه ؟ هرچه بود سرنوشت رقم خورده بودونمی

تونستم به عقب برگردم .

با ظرف میوه برگشتم ، دیدم پدرم با پدر فرزین داره صحبت میکنه . در باره

مراسم ازدواج وجشن عروسی وزمانش حرف میزدند. صحبت هاشون کمی

طولانی شد ، سعی میکردند خیلی اروم صحبت کنند وما زیاد متوجه حرفهای

زده شده نشدیم .

بعداز تموم شدن حرفها ، پدر فرزین گفت ، اجازه مرخصی میدید. پدرم خواست

که شام بمونند، پدر فرزین گفت،  فرصت زیاده ، ما تازه باهم فامیل شدیم ،

ساعتهای زیادی رو باهم خواهیم بود.....

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF