X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1385

......

من از مراسم وبرنامه های خاص عروسی اطلاع کاملی نداشتم ، ولی

میدونستم که پدرم از پدر فرزین خواسته بود که مجلس جشن ابرومندانه

ودر خور دو خانواده باشه و چیز دیگه ای نخواسته بود.

من هم که قبلا عقد شده بودم ، در نتیجه گویا از خرید عروس هم دیگه خبری

نبود .اینو بابوسم به من گفته بود ، چون اگر بنا بود خریدی باشه باید تا بحال

انجام میشد یا خبر میدادن کی بریم خرید .

من گله ای نداشتم . یکی از دوستان مادرم ارایشگاه داشت .بنا شد من برم

پیش اون تا برای مراسم منو ارایش کنه ، هرچند من اصلا ارایش کردنو دوست

نداشتم ولی مادرم میگفت این یک روز خاصه ومن باید کمی ارایش داشته باشم.

لباس عروسی را هم همون دوست مادرم سایز من داشت که مناسب بود

واز خرید لباس هم راحت شدم .

فقط بامادرم وفرزین رفتیم فروشگاه جنرال مد ویک لباس سفید کوتاه که با گل وتور

تزئین شده بود وخیلی هم قشنگ بود خریدیم که من برای مراسم مهمونی

شام خونه بابوس به پوشم که مادرم بعنوان کادو برام گرفت.برای فرزین هم

کت وشلوار سرمه ای و یک کراوت خیلی قشنگ خریدیم.

کارتها هم اماده شد وتعدادیش به پدرم ومادرم داده شد که به مهمونها بدن و

بقیه اش رو هم خانواده فرزین به اقوام ودوستاشون دادن .

دو روز مونده بود به مراسم .فرزین مرخصی گرفته بود وپیش من بود.

ظهر تلفن زنگ زد ، پدر فرزین بود ومیخواست که با فرزین صحبت کنه .

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF