X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 14 مهر‌ماه سال 1385

.......

من وفرزین خونه بابوس موندگار شدیم .فرزین امتحان متفرقه روداد

 وتونست دیپلمشو بگیره . سرکار میرفت ولی انقدر حقوقش کم بود

 که فقط می تونست از عهده مخارج حداقل خودش بر بیاد .

مادرم بدون اینکه فرزین متوجه بشه به من پول میداد ومن هم میدادم

 به فرزین ومیگفتم از پس اندازمه ، برای بیرون رفتن وگاهی وقتها

 سینما.

 فرزین دیگه اصلا از پدرش پول نمیگرفت چون هنوز از کار پدرش عصبانی بود.

هرچند از نظر مالی در فشار بودیم ولی همین که من پیش بابوسم بودم و

فرزین هم کنارم بود خوشحال بودم .

دلم برای پدرم خیلی تنگ شده بود،نمی دونستم چکار میکنه ، وضع خونه ،

 غذاش چه طوره .میدونستم با نبودن من واقعا تنها شده اما کاری از دستم

 بر نمیومد . گاهی وقت ها به خونه تلفن میکردم تا فقط صداشو بشنوم ،

 بعد فوری قطع میکردم .

هر کاری بابوس ومادرم کردند که پدرم اجازه بده من به دیدنش برم بی فایده

بود. هر چند حق هم داشت ، اول ضربه ازدواج اونجوری من بعد هم بهم خوردن

جشن بعداز پخش کارتها ی عروسی ، پدرمو خیلی اذیت کرده بود.

چاره ای نداشتم جز قبول حقایق تلخ.

یکروز که فرزین از سرکار برگشت ، دیدم خیلی ناراحت وعصبانیه .

چیزی ازش نه پرسیدم ، فکر کردم ممکنه مربوط به کارش باشه .

یکساعت بعد فرزین گفت که باید با من صحبت کنه .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF