X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 4 آذر‌ماه سال 1385

......

با التماس گفتم ، پس بذارید یک تلفن از بیرون بهشون بکنم که منتظرم

نباشن . مادر شوهرم گفت ، باشه صبر کن چادرمو سر کنم با تو بیام تا

تلفن کنی.

یعنی من حتی برای تلفن کردن هم به تنهائی نمی تونستم بیرون برم .

چیزی که تا بحال تو عمرم برام پیش نیومده بود .به بابوسم تلفن کردم و

گفتم که بابوس جون این هفته منتظر من نباشید ، نمی تونم بیام .

بابوسم با تعجب پرسید چرا ، فرزین هم که نیست وتو تنهائی بهتره پیش

ما باشی . نمی تونستم جلوی مادر شوهرم توضیح بدم . گفتم ممکنه

 جمعه مهمون داشته باشیم ووجود من تو خونه لازم باشه .

بابوسم گفت باشه دخترم هر جور صلاح میدونی بکن ولی دلم برات خیلی

 تنگ شده . گفتم ، من هم همین طور ، حتما بعدا میام می بینمتون .

هم عصبانی بودم وهم بسیار غمگین . مادر شوهرم متوجه شد وگفت

درست میشه ، فردا پدر برات توضیح میده  ووقتاشو تنظیم میکنه که بتونه

تورو ببره وبیاره .

جمعه صبح که پدر فرزین اومد خونه بعد از استراحتش رفتم کنارش نشستم

وگفتم ، پدر جون من از زمانی که مدرسه میرفتم خودم به تنهائی میرفتم خونه

مادر بزرگم ،  پدرم این اجازه رو به من داده بودحالا که شوهر دارم چرا

نمی تونم این کارو بکنم . پدر فرزین گفت ،

چون شوهر داری وشوهرت هم نیست ، مسئولیت من بیشتر شده ومن

 نمی تونم اجازه بدم تنها جائی بری ، تو فرقی با دخترهای من نداری، اونها هم

بجز مدرسه هیچ جاتنها نمیرن . فعلا در نبود فرزین مسئول تو من هستم .

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF