X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 2 دی‌ماه سال 1385

.......

روزها می گذشت بدون اتفاق خاصی ومن هر روز رو می شمردم تا

زودتر فردا بشه ودوره اموزشی فرزین بگذره . دوره اموزش تموم شد

اما من نمیدونستم که فرزین دقیقا کی میاد . پدر فرزین میگفت

بعداز دوره اموزشی سربازهارو تقسیم میکنند به نقاط مختلف ، شاید

هم همون جا تعدادی از اونهارو نگهدارن .معلوم نیست ، تا خدا چی

 بخواد.

صبح که از خواب بیدارشدم احساس عجیبی داشتم ، هم دلشوره وهم

خوشحالی ، نمیدونستم چرا ، شاید چون چشم انتظار بودم .ساعت ده

 صبح زنگ در زده شد ، من تو اشپزخونه مشغول اماده کردن ناهار بودم که

دیدم فرزین با لباس سربازی رو پله های اشپزخونه ایستاده ومنو داره نگاه

میکنه ،  خندیدم  ، اومد پائین ومن خودم انداختم تو بغلش وشروع کردم به

گریه کردن ، اما اشکهام اشکهای شادی بود.

مادر جون اومد پائین وگفت  خوب بسه دیگه باهم برید بالا ، بقیه کارهارو

خودم انجام میدم ، حتما دلتون خیلی برای هم تنگ شده .

با فرزین رفتم تو اطاق کوچک ولی پر از عشقمون ، با یک دنیا حرف برای

هم .

 

 

تا بعد

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF