X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1385

.....

فرزین به من گفت که تو پادگان تو امتحان تیراتدازی اول شده وبهمین

دلیل برای ادامه خدمت منتقل شده به پادگان گارد شاهنشاهی که تو

تهرونه . انقدر خوشحال شدم که نمی تونستم باور کنم .پرسیدم یعنی

دیگه همین جا می مونی ، گفت ، بله ، بقیه خدمتمو تو تهرون هستم

پرسیدم ، پس میتونی بیای خونه ؟ گفت هنوز معلوم نیست فکر نکنم

شاید بتونم بعضی وقتها مرخصی بگیرم ، باید فردا برم پادگان خودمو

معرفی کنم تا ببینم در کدوم قسمت باید خدمت کنم .

همین قدر که فرزین اینجا بود برای من کافی بود . حالا دیگه فاصله ما

کیلومتر ها نبود .خیلی کمتر شده بود وقلب من پراز شادی وخوشبختی

شد.

فرزین گفت که بریم پیش بابوس ومادرت ، من باید حتما همین الان بابوسو

 ببینم و بخاطر اومدنش به عجب شیر وامید دادن به من دستشو به بوسم.

با هم رفتیم خونه بابوس .بابوسم از دیدن ما باهم چشماش پر شد وهردوی

مارو بغل کرد وبوسید . بعد به مادرم تلفن کرد که مرخصی بگیره وزود بیاد

خونه .

دوباره همه باهم بودیم . من وفرزین وبابوس ومادرم .اما جای پدرم خالی بود.

تاکی باید شادیهای من بدون پدرم باشه .

 

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF