X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 24 فروردین‌ماه سال 1386

......

صبح بعد از خوردن صبحونه ، رفتیم به یکی از شهرهاستانهای کوچک اطراف

رشت که محل زندگی زرینه نامزد فرهاد بود.شهر خیلی کوچکی بود با یک

 خیابون اصلی وچند تا خیابان کوچک ویک بازار.

منتظر مون بودند وبا گرمی از ما استقبال کردند. مادر زرینه خانم خیلی مهربونی

 بود با لهجه قشنگ شمالی . منو بغل کرد وگفت که از دیدنم خوشحاله .

من عکس زرینه رو دیده بدم ، تو تهرون گرفته بود با خاله فرزین ، وقتی که

برای رفتن کلاس تقویتییش برای کنکور خونه خاله فرزین  بود.

خودش خیلی قشنگ تر از عکسش بود . دختر با محبتی بنظرم اومد .

از من دوسال بزرگتر بود و سپاهی دانش بود تو یک روستا نزدیک شهرکوچکشون.

اونها هم خانواده پر جمعیتی بودن وجالب اینکه شش تا خواهر بودن بدون برادر

وتقریبا دختر ها هم سن وسال خواهر های فرزین به نظر میومدن.

پدر زرینه هم بسیار با محبت بود وبا پدر فرزین خیلی صمیمی بود مثل اینکه

از خیلی وقت پیش با هم آشنا ودوست بودند.

غذاهای مخصوص شمال خیلی خوشمزه بودوهم صحبتی ودوستی با دختر ها

منو سرگرم میکرد و اوقات خوشی رو میگذروندم.

فرزین وفرهاد پنجشنبه نزدیکهای ظهر رسیدند. فرزین گفت که سه روز مرخصی

گرفته.

با اومدن فرزین شادی من چند برابر شد .

 

 

تا بعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF