X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1386
 

........

بابوسم وسط هفته اومد دنبالم مادرم هم مرخصی گرفته بود وهمگی

باهم رفتیم خیابون شاه جائی که محل فروش وسائل ولباس بچه بود.

مغازه های زیادی دوطرف خیابون بود وانتخاب کردنو مشکل میکرد.

مادرم هم لباس دخترونه وهم لباس پسرونه خرید .صورتی وآبی رنگ

تخت وکمد بچه روهم سفید خریدیم . لباس زمستونی وتابستونی

 وکفش وجوراب وهرچی لازم بود خریدیم ولی فقط یکدونه قنداق

 بابوسم برداشت نه بیشتر چون بابوسم عقیده داشت که بچه رو نباید

قنداق کرد وبست وبه من گفت هیچوقت بچه رو قنداق نکن .باید

راحت وازاد باشه .من گفت بابوس جون من که بلد نیستم  خودت باید

یادم بدی .خندید وگفت مادر جون خوب بلده هشت تا بچه بزرگ کرده.

تا زمانی که احساس خستگی نمیکردم به انتخاب وخرید ادامه دادیم .

بابوسم دید من خسته شدم به مادرم گفت برای امروز بسه .

بقیه وسایل مورد نیازو بعدا میخریم .

بنا شد تخت وکمد وچیزهای سنگین تو همون مغازهائی که خریدیم بمونن

 تا بعدا برام بفرستن خونه. لباس وبقیه وسایل سبک رو مادرم برد

وبابوسم منو برگردوند خونه.

 

 

 

تا بعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF