X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1387

.......

چند روز بعد، بعد از ظهر بودکه  زنگ درو زدند ومن با تعجب دیدم که

 یک وانت کنار در خونه ایستاد ه با بار وازمن  پرسید  که درست اومده

 من گفتم بله گفت براتون بار آوردم  پرسیدم کی فرستاده گفت پدرتون.

پدرم یک میز ناهارخوری با صندلیهاش که روکش مخمل قرمز داشت برام کادو

فرستاده بود.

حالا دیگه اطاق دوم ماهم تکمیل شد ، هم اطاق خواب داشتیم که وسایل

اقلیما رو هم انجا گذاشته بودیم چون اطاق عقبی بود وبزرگتر وهم اطاق

 پذیرائی با میز ناهاخوری وتلویزیون واز همه مهمتر پدرم راهم داشتیم.

پنجشنبه همون هفته به بابوسم زنگ زدم وگفتم این هفته من نمیام

 شما شام بیائید پیش ما وخودم هم رفتم پیش پدرم واونوهم دعوت

 کردم که قبول کرد.

شب  پنجشنبه اولین شبی بود که خانواده سه نفری ما تکمیل شد با

وجود پدرم ومادرم وبابوسم ،شام خوشمزه ای پخته بودم که میدونستم

 پدرم دوست داره .پدرم با فرزین صحبت میکرد اوائل کمی رسمی

 ولی بعد مهربانتر شد .اقلیما رو بغل میکرد ومیگفت قشنگیش که به

مامانش رفته حتما هوشش هم به پدرش که همه خندیدیم. ساعات

خیلی خوبی رو گذروندیم بدون هیچ کدورتی .

ومن پراز شادی وخوشبختی شدم .

 

 

پایان فصل دوم.

 

تا بعد

 


 
جمعه 7 تیر‌ماه سال 1387

......

تو بغل پدرم گریه میکردم ومدام میگفتم منو ببخش . پدرم با مهربونی

منو نوازش کرد وگفت ، خیلی وقته که تورو بخشیدم ، فقط میخواستم

زمانی که مستقل شدی وتو خونه خودت بودی ببینمت ، دوست نداشتم

تورو توی اون شرایط تو خونه پدر شوهرت ببینم ، میدونم که خیلی با تو

 مهربون بودند ولی من هم برای تو آرزوهائی داشتم .حالا خوشحالم که

از زندگیت راضی هستی ومستقل شدی.

اقلیما تو بغل پدرم بود وپدرم نگاش میکرد ومیبوسیدش.

چقدر پدرم پیر شده بود ، چقدر خونه تاریک ودلتنگ بود ، حس کردم که

چقدر سخت بود تنها زندگی کردن پدرم ومن تمام اینهارو با یک نگاه فهمیدم و

دلم پر از درد وغم شد. یک دفعه فهمیدم که چقدر اشتباه کردم ، باید

خیلی زودتر با تمام مخالفتهای پدرم میومدم واونو میدیدم .

یکساعت پیش پدرم بودم ..در باره فرزین ازم پرسید. کارش ، در آمدش و

رفتارش با من واقلیما.گفتم راضیم.

خواستم خونه رو کمی مرتب کنم که پدرم نگذاشت .به من گفت برگرد

حونه حتما تا حالا فرزین اومده نباید زیاد منتظرش بذاری، پرسیدم میتونم

بازم بیام ، با فرزین بیام پیشتون، خندید وگفت ، من میام خونه تون ، نگران نباش

حتما میام .بدون در این خونه همشه بازه .من دیگه بابا بزرگ شدم

وبعد یک گردن بند انداخت گردن اقلیما .

به خونه رسیدم نا باورانه با چشمهائی پراز اشک شادی.

 

 

تا بعد


 
سه‌شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1386

......

یک هفته بعد از این که جابجا شدیم وهمه چیز سر جای خودش

 قرار گرفت بابوس ومادرم اومدن دیدنمون .من تو صورت بابوسم

 خوشحالی زیادی رو میدیدم، خوشحالتر از همیشه بود .

 میدونستم به خاطر اینکه  من احساس راحتی میکنم خوشحاله

 ولی خوشحالیش بیشتر  از اینها بود.

منو بغل کرد وگفت ، دیروز با پدرت تلفنی صحبت کردم وتونستم

راضیش کنم که بری دیدنش. نمیتونستم حرفهای بابوسمو باور کنم

فقط اشکهام سرازیر بود. گفتم ، راست میگی بابوس جون . گفت

بله . برو ، با اقلیما برو . گفتم صبر میکنم فرزین بیاد. گفت ، نه

اول خودت با اقلیما برو ، بعد با فرزین برین، من ومادرت اینجا منتظر

 می مونیم تا فرزین بیاد،نگران نباش ، فرزین خوشحال میشه،

زود برو.

نمیدونم  که چه جوری لباس تن اقلیما کردم ، قشنگترین لباسی رو که

 فکر میکردم بهش میاد تنش کردم .دستام میلرزید بابوسم کمک کرد.

حاضر شدم .

کمتر از چند دقیقه راه تا خونه نبود. اما من  نفهمیدم که کی

 پشت در خونه رسیدم، نفهمیدم که کی پدرم درو باز کرد ایا من

زنگ زدم یانه، فقط فهمیدم تو بغل پدرم هستم ، هم خودم

 وهم اقلیما.

 

 

تا بعد


 
شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1386

......

به خونه جدید اسباب کشی کردیم . بابوس ومادرم دوتا فرش دستباف

 و تمام وسایل اطاق خواب و آشپزحونه رو برام گرفتن و اصلا به مخالفت

من توجه نکردن  مادرم گفت که باید این وسایلو همون موقع ازدواجت

برات میگرفتیم ولی چون جات کوچک بود تا حالا عقب افتاد ، حالا هم

کار خاصی انجام ندادیم.

پدر فرزین هم برامون کادو یک پخچال ارج خرید و تلویزیون وگازو

  خودمون قسطی خریدیم.

وما زندگی مستقل خودمونو بعد از سه سال شروع کردیم .

 زندگی که برای من بعد از گذروندن شرایط دشوار پراز عشق بود .

یک شوهر خوب ومسئولیت پذیر داشتم ویک دختر سالم وزیبا که

 بتازگی یاد گرفته بود منو ماما صدا کنه.

ماما  چقدر این کلمه زیبا بود ومن با تمام وجودم اونو حس میکردم

من مادر بودم . مادر چیزی که درکودکی در کنارم نبود  وجاشو مادر

بزرگم پر کرده بود. حالا باید برای اقلیما این ماما رو حفظ میکردم

بهر قیمتی با تمام وجودم  با تمام مشکلات آینده نا مشخص.

 

 

 

تا بعد

 

 

 

 


 
شنبه 20 بهمن‌ماه سال 1386

.........

 

فرزین بعد از گذروندنه دوره یکماهه کارآموزی مشغول به کار شد با حقوق

هزار ودویست تومن در ماه .اولین حقوقشو که گرفت شب بعد از شام

حقوقشو توی پاکت گذاشت  و گذاشت جلوی پدرش وگفت پدر دست

شما درد نکنه که تا حالا از زن وبچه من نگهداری کردید

اشک تو چشمای پدر شوهرم  جمع شد . فرزینو بغل کرد وگفت

 اونا عروس ونوه عزیز من هستن ومن کار مهمی انجام ندادم باید

 از عروسم تشکر کنم که  اینجا موند و به مادر جون کمک کرد

 بعد گفت حالا باید به فکر زندگی مستقل برای خودتون باشید خدارو شکر

 حقوقت خوبه دیگه زندگی تو ی یک اطاق با بزرگتر شدن اقلیما براتونَ

 سخته ، اگر بخواهید اینجا بمونید قدمتون رو چشم ما وما سختی َ

دوری از شما واقلیمارو نخواهیم داشت  ولی اگر مستقل بشید براتون

بهتره ولذت زندگی رو بیشتر می چشید.

خیلی زود با کمک پدر جون تو کوچه روبروی خونه خودشون توی یک خونه

دو طبقه یک طبقه خالی پیدا کردیم که دوتا اطاق تو در تو داشت با یک

آشپزخونه وحیاط خلوت . ماهی چهار صد تومن اونجارو اجاره کردیم.

صاحب خونه افسر ارتش بود که دوتا دختر کوچک داشت یکساله وسه ساله

با یک زن جوان خیلی مهربون که از همون لحظه اولی که دیدمش ازش

خوشم اومد .صاحبخونه چون پدر فرزینو می شناخت واغلب هم برای

 ماموریت میرفت با دیدن ما گفت حالا دیگه خیالم راحت شد چون با آرامش

 خاطر میرم مسافرت مطمئنم خانومم یک دوست خوب وخواهر پیدا کرده

چون ما از تبریز اومدیم و اینجا کسی رو نداریم.

پدر شوهرم گفت عروس منم صاحب یک خواهر وبرادر مهربون شده.

ومن پر از شادی شدم.

 

 

تا بعد

 


 
شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1386

........

دو روز بعد پستچی نامه ای برای فرزین آورد که باعث خوشحالی همه

خانواده مخصوصا من شد، فرزین استخدام شده بود و باید برای

یک ماه یک دوره مخصوص آموزشی رو میگذروند تا آماده برای کار بشه.

آنقدر خوشحال بودم که نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم چون آماده

هردو ابراز خوشحالی بودم .

به فرزین گفتم بریم خونه بابوس واین مژده رو به اونها هم بدیم .

بابوس ومادرم از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدن وبابوسم

منو بغل کرد  وگفت، دخترم دیدی با صبر وتحمل به هرچی بخوای

 میرسی وهیچوقت نباید امیدو از دست بدی.

بعد یک شام خوشمزه روسی که بهش ژارکوف میگفتن وبا رون

 گوسفند درست میشد برامون پخت ومهمونی پنج نفره ما

برگذارشد که اقلیما هم با خنده های قشنگش این جشنو

شیرین تر میکرد.

مدتها بود این احساس شیرین رضایت وشادی رو انقدر نزدیک و

دست یافتنی حس نکرده بودم.

و حالا با من بود.

 

 

تا بعد


 
شنبه 29 دی‌ماه سال 1386

.......

خیلی خوشحال شدم از اینکه فرزین انقدر بفکر زندگیه ومیخواد که

هر چه زودتر مستقل بشیم .شب موقع خواب خیلی دعا کردم واز

خدا خواستم هرچی به صلاح ما است همون بشه.

فرزین روز بعد رفت مصاحبه ، ظهر برگشت .پرسیدم چی شد ، گفت

تعدا متقاضی کار زیاد بود نمیدوم چی پیش میاد من که پارتی

خاصی ندارم ولی بنظرم بد نبود از من آدرس گرفتند وشماره تلفن که

 من تلفن خونه بابوسو دادم  تا خدا چی بخواد.

فرزین دوران خدمتش تموم شد ولی هنوز برگه پایان خدمتو نگرفته بود

یکی دو روز بود که تو خونه بود ومنتظر جواب استخدام به من گفت اگه

اینجا نشد جای دیگه میرم دنبال کار نگران نباش قول میدم زیاد خونه

نمونم ومن میخندیم ومیگفتم تازه دارم خوب نگات میکنم مخصوصا

وقتی با اقلیما بازی میکنی ولذت میبرم.

 بعد از ظهر فرزین گفت اقلیما رو ببریم بگردونیم من هم یک تلفن به

بابوس بزنم .با هم رفتیم بیرون واز باجه تلفن به خونه بابوسم تلفن

کرد . بعد گوشی رو دادبه من  که هم با مادرم حرف زدم هم با

 بابوسم وپرسیدم چه خبر، گفت به فرزین گفتم .بعد از قطع تلفن

از فرزین پرسیدم در باره استخدامت زنگ زده بودن ، گفت نه  پرسیدم

پس موضوع چیه ، گفت خیره اگه خدا بخواد فردا باید جائی برم

بعدا برات میگم .

روز بعد فرزین وقتی برگشت خونه دیدم خوشحاله پرسیدم حالا میگی

چه خبر شده گفت فقط عجله نکن وسئوال هم نکن ونگران هم نباش.

من هم که نمیدونستم موضوع چیه زیاد کنجکاو نشدم.

 

 

 

تا بعد


 
شنبه 8 دی‌ماه سال 1386

.........

روزها پشت سر هم میمومد ومیرفت واقلیما بزرگتر وبزرگتر میشد.

خیلی زود تونست بشینه وبعد هم دندون در آورد البته به این راحتی

 هم نبود هم من اذیت شدم وهم خودش چون بی قراری میکرد کمی

 هم تب کرد. مادر شوهرم براش دندونی درست کرد که پراز حبوبات مختلف

 پخته شده نرم بودوتعدای از فامیلهای نزدیک رو دعوت کرد وبه همسایه ها

 هم دادیم. اقلیما مدام دستشو طرف دهنش میبرد ، مادر شوهرم میگفت جای

 دندونش میخاره.

تازگیها هر چی بهش میدادیم سعی میکرد بخوره بابوسم به من گفت

 اگر پیازچه بهش بدم دهنشو ضد عفونی میکنه وهم پر از ویتامینه وکمک میکنه

 که زودتردندونش در بیاد وهمین طور هم شد .مادر شوهرم هر روز صبح که

 میرفت خرید پیازچه تازه هم برای اقلیما میخرید ومن هم میدادم دست

اقلیما تا بلاخره دندونش دراومد.

تمام سرگرمی ودنیای من شده بود اقلیما بخصوص برای بابوسم که به من

 میگفت وقتی که اقلیما  تو بغلمه یاد بچه گی تو میفتم چقدر  نتیجه من

دوست داشتنیه وچشم هاش پر از عشق ومحبت میشد. همیشه

لباس های اقلیما رو اطو میکرد وبه من میگفت حتما خودت هم این کارو بکن

تا ضد عفونی بشن.

چیزی به پایان دوران سربازی فرزین نمونده بودکه فرزین به من گفت

 فردا رو مرخصی گرفتم چون باید برم مصاحبه، پرسیدم مصاحبه چی ؟

 گفت برای یک کار فرم پر کردم وفردا روز مصاحبه ست اگه خدا بخواد

استخدام میشم گفتم تو که هنوز سربازیت تموم نشده،  گفت

 ده روز بیشتر نمونده  تا به من جواب رو بدن حتما برگه پایان خدمتم رو

 گرفتم نگران نباش.

 

 

تا بعد

 

 


 
دوشنبه 26 آذر‌ماه سال 1386

........

من جریان عمل گوشم رو دیگه فراموش کردم وتمام توجه ام به اقلیما بود

که روز به روز بزرگتر وشیرین تر میشد وباعث شادی تمام خانواده فرزین و

بابوس ومادرم شده بود.اقلیما دختر بسیار زیبا وبا هوشی بود .اصلا منو

 اذیت نمیکرد ، بعضی روزها اونو تو کالسکه اش می گذاشتم وبا خواهر های

فرزین میبردمش بیرون .هنوز خودم به تنهائی نمی تونستم از خونه خارج بشم

واین مسئله رو قبول کرده بودم که این قانون خونه ست و اعتراضی هم به

فرزین نمیکردم.

وقتی خونه بابوسم میرفتم دیگه هیچ نگرانی نداشتم ومی تونستم بیرون برم

وخرید کنم ومثل قبل از ازدواجم خودم تا میدون 24 اسفند میرفتم وچیزهائی روکه بابوس ومادرم لازم داشتند میخریدم وچقدر از این کار لذت می بردم البته فرزین هیچ مخالفتی نداشت.

یک پنجشنبه که با اقلیما ومادرم رفته بودم خرید ، یکدفعه یک چهره آشنارو دیدم

که بسمت ما اومد.در جا میخکوب شدم برادر پری بود همسایه بابوسم سلام کرد والحوال پرسی .بعدروبه من کرد وگفت من تهرون نبودم دوران سربازیم را تو شهرستان گذروندم وشنیدم که ازدواج کردید خوشحالم که الان می بینمتون وبعد اقلیمارو دید وگفت چه دختر زیبائی دارید براتون آرزوی خوشبختی میکنم وفکر میکنم همسر تون با وجودشما ودخترتون خیلی خوشبخته من تشکر کردم وسرمو انداختم پائین وسعی کردم چیزی از گذشته رو بیاد نیارم فقط گفتم امیدارم که شما هم هرچه زودتر ازدواج کنید وتشکیل خانواده بدید, بعد خدا خافظی کردیم ورفتیم ، اما قلب من مثل یک پرنده وحشی تو سینه ام پر پر میزد. نمیدونم چرا این حالت برام پیش اومد من مدتها بودکه اونو از خاطر برده بودم وهیچ وقت هم راجع به نبودنش از مادر وبابوسم سئوالی نکرده بودم چون جائی تو ذهنم براش نبود پس چرا انقدر دگرگون شدم .

مادرم متوجه من شد وگفت پسر خوبیه وبزودی با دختر یکی از فامیل هاشون ازدواج میکنه  ومطمن هستم که اونم خوشبخت میشه .

 

 

 

تا بعد


 
سه‌شنبه 20 آذر‌ماه سال 1386

.......

دفعه بعد که فرزین باز مرخصی داشت رفتیم پیش دکتری که بما معرفی

شده بود تو بیمارستان پارس.هنوز بیمارستان کامل نشده بود ودرحال

تکمیل وآماده کردن قسمت های مختلف اون بودند.دکترو در بخش گوش

وحلق وبینی پیدا کردیم ونامه معرفی رو بهش دادیم.

دکتر منو به اطاقی که تازه وسائل معاینه توش گذاشته بودند وهنوز هم

 کامل نشده بودبرد وبا همون وسائل موجود منو معاینه کرد وبیماریمو

تشخیص داد وگفت که خیلی ساده وراحت قابل درمان هستم وگفت

 که زمانی که خارج از کشور بوده هر روز چند مورد شبیه منو جراحی

میکرده وجراحی بسیار ساده ایه بدون بیهوشی کامل ودرد وصد در

صد هم شنوائی بر میگرده

خیلی خوشحال شدیم واز دکتر پرسیدم پس عملم میکنید.دکتر گفت

متاسفانه نمیتونم چون وسایل لازم جراحی رو ندارم وفکر کنم هنوز وارد

ایران هم نشده وبدون اون وسائل جراحی به این سادگی امکان پذیر نیست.

تمام خوشحالیم از بین رفت ودیدم دوباره سر جای اولم هستم با این

فرق که ناشنواتر شدم.

فرزین پرسید برای معالجه همسرم چکار باید بکنیم .گفت برید خارج از کشور

من گفتم دکتراز نظر مالی اصلا برامون امکان پذیر نیست وشوهرم هنوز

سربازه چطور میتونیم بریم خارج از کشور.دکتر گفت پس باید درخواست

کنیم دستگاهو وارد کنند ورو به فرزین کرد وگفت اینکار فقط از عهده تو

بر میاد.بعد به من گفت که از اطاق برم بیرون چون میخواست با فرزین

صحبت کنه.

من از اطاق خارج شدم با ذهنی آشفته ودلی غمگین مدتی طول کشید

تا فرزین اومد وگفت اگر خدا بخواد شاید بتونیم با کمک دکتر مشکل شنوائی

تورو حل کنیم.گفتم چطوری؟

گفت عجله نکن.

 

 

تا بعد


 
یکشنبه 20 آبان‌ماه سال 1386

.......

زمان زود میگذشت فقط چند ماه مونده بود که سربازی فرزین تموم بشه.

بعداز تولد دخترم متوجه شدم که شنوائیم کمتر شده ووقتی پائین برای

دیدن تلویزیون میرفتم اصلا نمی تونستم صدای تلویزینو بشنوم ولی چیزی

به فرزین نگفتم .فرزین خودش متوجه شد وبا صدای بلند با من صحبت میکرد

یکروز که فرزین مرخصی تشویقی داشت به من گفت که بریم خونه بابوس

 واقلیمارو بذاریم اونجا .گفتم چرا وسط هفته ؟ گفت ، باهم میریم بیمارستان

نیروی هوائی پیش دکتری که قبلا میخواست تورو عمل کنه ، شاید الان

دستگاه لازم رو داشته باشن برای جراحی تو.

با هم رفتیم بیمارستان .خوشبختانه همون دکتر هنوز تو بیمارستان بود و

منو به یاد اورد .بعد از معاینه گفت که متاسفانه شنوائیم نسبت به قبل

کمتر شده واگر عمل نکنم بدتر هم میشه. فرزین پرسید شما عمل میکنید ؟

دکتر گفت هنوز دستگاه لازم رو ندارن ونمیتونه منو عمل کنه.

دکتر به ما گفت که دکتری رو میشناسه که تازه از خارج اومده و

 جراح متخصصه ، ادرس و معرفی نامه برای ما نوشت وگفت که جراح بسیار

خوبیه وخیلی به کارش وارده وتنها کسیه که میتونه مشکل منو حل کنه.

 

 

  

تا بعد

 


 
دوشنبه 14 آبان‌ماه سال 1386

........

اقلیما رو بردم پیش دکترش.

توی بیمارستان همون روز اول تولد اقلیما ،دکتراطفال بیمارستان اومده بود

 واقلیمارو معاینه کردبود وبراش کارت بهداشتی درست کرده بود .

مطبش نزدیک بیمارستان بود وبا خونه هم زیاد فاصله نداشت ومن هر موقع

 که مشکلی برای دخترم پیش میمومدبا مادرشوهرم میرفتم پیش همون

 دکتر که یک سرهنگ پزشک بازنشسته بود وبسیار مهربون.

دکتر بعداز معاینه اقلیما به من گفت که دخترم احتیاج به شیر کمکی داره

 وشیر من دیگه سیرش نمیکنه برای همینه که گریه میکنه نگران نباش

مشکل دیگه ای نداره .خیالم کمی راحت شد اما نگرانیم بیشترشدچون

حالا هزینه خرید شیر خشک هم به بقیه مخارج ما اضافه میشد وبا حقوق

سربازی که فرزین میگرفت میدونستم برامون سخته که بتونم هفته ای چند

تا قوطی شیر خشک بخریم و از اینکه پدر شوهرم هزینه شیر رو هم بده

ناراحت بودم.

خوشبختانه این مسئله با کمک بابوس ومادرم حل شد . چند روز بعد که تولدم

بود بابوسم هم برام کیکی رو که دوست داشتم اورد وهم چندکارتن شیر

خشک وگفت فکر کنم این کادو بیشتر از هر چیزی بدرت بخوره.

وواقعا هم همین طور بود.

 

 

تا بعد


   1       2       3       4       5       ...       17    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 183530


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF